CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
همه تنهاییم ...

گریزی از تنهایی به تنهایی...

کالبدم رویاست


ادامه مطلب
+تاریخ 21 دي 1388ساعت 08:31 نویسنده | نظرات (14)

حالا مثلا که چی ؟

دو تا پا داشتی دو تا دیگه هم قرض گرفتی افتادی دنبال دنیا که چی بشه؟ فک کردی دستت بهش می رسه ؟ فک کردی می رسی به گرد پاش ؟ فک کردی ... اصلا فکر کردی؟ ای بابا بازم که تو فکر کردی !

دونه های سرخ انار ، شفاف و آبدار ، ترش و شیرین . ملس ...

ظرف بلور ، نمک ، عطر گل پر ...

ابر رویا ، باد دلخواه ، برف برگ ...

چن لحظه صبر کن

ساعتو بخوابون

آسمونو نگاه کن.

 فصل ،  فصله اناره ...

 


پ.ن

سیاهیه اینجا هنوز خفه ام نکرده ...

 


ادامه مطلب
+تاریخ 23 آبان 1388ساعت 15:41 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (22)

رفتم توی ایوون وایسادم ، هوا خشک بود اما بوی بارون میومد ، همه خواب بودن ، چراغا خاموش بودو آسمون تاریک اما معلوم بود خدا بیداره ...

دلم می خواست بخوابم ، دلم می خواست به عشق فکر کنم ، دلم می خواست ... اما عددها نمی ذاشتن ، هی میومدنو جلوم رژه می رفتن ، آمار روزهای رفته ، آمار روزهای مونده ، آمار پول ها، وام ها ، بدهکاری ها ، بدخرجی ها ...

دود توی هوا می رقصیدو بالا می رفت . باید به خدا پناه می بردم ، باید به خدا پناه می بردمو بهش می گفتم : نمی خواستم اینجوری بشه ، فقط فکر می کردم می تونم رو پاهای خودم وایسام ، فقط زیادی به خودم اطمینان کردم ، همین . زیادی به خودم اطمینان کردم .

باید پناه می بردم به خدا ...


پ.ن

۱- جمعه می رم مسافرت نمی دونم کی بر می گردم .

۲- کلا دل و دماغ ندارم ...


ادامه مطلب
+تاریخ 25 شهريور 1388ساعت 12:42 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (34)

اندازه ی دلت می شوم :

بزرگ .

 

تمام تو

برای تمام تنهاییم ،

راست می گفتند خدا عادل است

راست می گفتند ...

 

" فاطمه جعفری "


همینجوری نوشت:

دیدید زهره چسبیده بود به ماه ، بعد هر شب ازش دورترو دورتر شد . من هنوز نگاشون می کنم ، می دونم خودشون هم هنوز به هم نگاه می کنن ...


ادامه مطلب
+تاریخ 18 شهريور 1388ساعت 22:18 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (24)

اپیزود اول

 

گنجشک مدام روی شاخه های تو در توی درخت می پرید و چریک چریک می کرد . زیر پرهای کوچکش باد می انداختو سینه جلو می داد . تند و تند گردن می چرخاندو از چهار شاخه ی زیستگاهش محافظت می کرد . گاهی می نشست و زیر چشمی ماده ها را می پایید یا گردن کج می کرد و می زد زیر آواز ... عجب مردی بود .

باد می وزید و شاخه ها را مشوش می کرد ، باد می وزید و عطر ماده ها را در هوا پخش می کرد . باران می بارید ، شاخه ها تازه می شدند ، هوا تازه می شد ، گنجشک چریک چریک می کرد ، لانه نمی خواست ، باد نمی خواست ،باران نمی خواست ، از تمام دنیا فقط کسی را می خواست که هم پروازش باشد ، همین برای خوشبختی کافی بود ...

 

***

اپیزود دوم

 

خورشید با دست های گرمش برف را آب کرد .

 خاک ها را به سختی با سر نحیفش کنار زد و سلامی به خورشید داد ، آرام آرام باز شد ...

برف ها آب می شدندو او می بالید ، باد می وزیدو سلام شهدش را به گوش کناری اش می برد ، همان که سلامش به گل کناری اش می رسید خوشبخت می شد ، می دانست بهار را نخواهد دید اما همین که به کناری اش سلام کرده بود خوشبخت شده بود گل حسرت ...

 

***

اپیزود سوم

 

وقتی گره ها به قصد دوست داشتن دو چیز را به هم می چسبانند ، می شوند بهترین چیز دنیا . عقد یعنی گره .

فراموشکار بود ، هم چیزهای خوب را زود فراموش می کرد هم اتفاق های بد ، برای همین فکر می کرد در بهترین حالت ممکن است ...

ساده بودو کلمات را باور می کرد ، عقد را که خواندند خوشبخت شده بود ، هم خانه داشت هم کسی را داشت که بهار را کنارش می دید ...

 


 

پ.ن

1- می دونستید پرنده ها فقط برای تخم گذاشتن لونه می سازن و در غیر این صورت هیچ وقت به خونه احتیاج ندارن .

2- اولین برف ها که آب می شن گلی سر از خاک در میاره و تا قبل اینکه بهار بیاد از بین می ره ، چون هیچ وقت بهار رو نمی بینه بهش می گن گل حسرت ... البته تو ارتفاعات تا خرداد ماه هم هست ها !

۳-اپیزود سوم هم پی نوشت نداره . آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است !


ادامه مطلب
+تاریخ 14 شهريور 1388ساعت 12:48 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (47)

بنده هنوز به طرز عجیبی دست روی دست گذاشتمو نشستم منتظر که آسمون سوراخ شه و شخص خدا با عبا و ردای سفیدش بیاد پایینو مشکلات منو حل کنه ...

من همیشه خدارو شبیه یه مرد تصور می کنم ، یه مرد پیر با ریش و موی بلند و سفید که یه عصای چوبی دستشه ، لباس هاش هم سفیده .

گاهی اوقات فکر می کنم خیلی هم واجب نیست خدا انقدر پیر باشه ، می تونه یه مرد جوون باشه با استخون بندی درشت که خیلی عضله ای نیست ، با موهای کوتاه خرمایی ، با ریش پرفسوری یا حتی بدون ریش ، یه شلوار جین رنگ و رو رفته بپوشه با تی شرت های رنگ و وارنگ ، یه کوله پشتی هم همیشه رو کولش باشه .

من خدای جوون هم دوس دارم شاید تجربه ی خدای پیر رو نداشته باشه و قیافش همچین اسطوره ای نباشه اما خوب یه جورایی شاید راحت تر از آسمون بیاد پایین ، البته از اونجایی که خدا گاه و بی گاه بسیار منو بغل می کنه همچین انقدر جوون نباشه واسه جفتمون بهتره !

خلاصه خداجون هر جوری که هستی عرضم به حضورتون که : کمک !


پ.ن

1- تصور کنید بعد از ظهر روزی که این متن رو نوشتم ، جوانکی با همین مشخصات پرید جلوی من و گفت : سلام ، من خدام ! صد البته من یه مقدار کوچیکی داشتم از تعجب می مردم اما مثل دختر خانم های نجیب راهمو کج کردم و رفتم اونور و با خودم تصمیم گرفتم راجب مسایل بهتری بنویسم و انقدر با خدا شوخی نکنم !

2- یه مقدارایی شبیه سکوتم .

3- چشم راستم می پره !

4- ازین عکسه هم همینجوری خوشم اومد . می تونید ربطش بدید به متن می تونید ربطش ندید . هر جور خودتون راحتید .

5- خداوندا از سر تقصیرات قسمت نظرات من در این ماه مبارک بگذر ! که همه رو جون به لب کرد و بنده رو خون به دل و به من قدرتی بده تا بتونم اسباب کشی کنم یا کلا در این وبلاگ رو تخته کنم .


ادامه مطلب
+تاریخ 9 شهريور 1388ساعت 12:55 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (33)

پنجشنبه و جمعه تو یه کمپ آموزشی کوهنوردی بودم . تو یکی از قسمت ها بهمون یاد می دادن که اگه تو راه صعود به یه صخره برخوردیم که نشد دورش زد چه جوری ازش صعود کنیم ، در واقع همون صخره نوردی .

داستان اینجوری بود که یکی باید می رفت بالای صخره و یه کارگاه درست می کرد و از اونجا نفر پایینی رو با طناب حمایت می کرد ، کارگاه طنابی بود که به دور سنگی ریشه دارو محکم و بعد به دور کمر شخص حمایت کننده بسته می شد تا اگه آدمی که در حال صعوده افتاد شخص حمایت کننده در حالی که نگهش می داره ، خودش پرت نشه پایین . در واقع جون صعود کننده تو دستای حمایت کننده و جون حمایت کننده به سنگ بسته بود !

من دو نفر رو حمایت کردم ، نفر اول چهار دفعه از صخره پرت شد پایین ، دفعه ی اول که پرت شد منو نیم متر جابجا کرد ، با اینکه خیلی سبک بود اما چنان فشاری به طناب دور دست من وارد کرد که الان روی دستم کبوده ، تازه من دستکش هم دستم بود ، همونجور که اون منو می کشید ، طناب دور کمرم منو نگه می داشت ، به شکمم فشار میومد ، ملتمسانه استادم آقای عباس علی نژاد رو نگاه می کردمو به مهدی همکلاسیم که تو ابعاد رستمه می گفتم که طناب رو نگه داره ، بیشتر وحشتم از این بود که طناب از دستام ول شه و جون کسی که داشتم حمایتش می کردم به خطر بیفته ، تصور کنید طرف 4 دفعه افتاد و این پرسه 4 دفعه برای من تکرار شد ! آخرشم نیومد بالا و یکی دیگه اومد . من انقدر استرس داشتمو طناب رو سفت گرفته بودم که آدم جدید که دوستم ناهید بود هی داد می زد : شلش کن ! خلاصه ناهید رسید بالا و گذشت ...

همه ی بچه های دوره یه بار باید صعود می کردنو یه بار حمایت . من اول حمایت کردم بعد رفتم پایین تا نوبت صعودم برسه ، انقد آدم جلوی چشمم از صخره پرت شد پایینو انقد آدم رفت بالای صخره که اعتماد به نفسم اومد زیر صفر . دستام هنوز به خاطر حمایتی که کرده بودم ضعف داشتو کفشم اصلا مناسب صخره نوردی نبود ، از اون بدتر ناخن هام هر کدوم اندازه ی چی بلند بود ، خلاصه آقا وضعیت اسفناک بود ...

نوبت من شد ، ناهید منو حمایت می کرد ، رفتم بالا ، ناخن هام بلند بود و دستم گره ی های گرد و کوچیک رو نمی گرفت ، مجبور بودم فقط از گره های تیز و عمیق استفاده کنم که نه زیاد بودن نه دم دستم ، با دو تا جابجایی اولم یه متری از زمین دور شده بودم ، برای اینکه دستم به گره ی سوم برسه مجبور بودم بپرم ، آب دهنمو قورت دادمو و پریدم ، دستم به گره رسید و گرفتش اما گره گرد بودو دستم از روش سر خورد ، تعادلم به هم خوردو پرت شدم ...

پرت شدن اونقدرها هم که فکر می کردم وحشتناک نبود ، از طناب آویزون شده بودم ، یه متری با زمین فاصله داشتم و سعی کردم دست و پام رو به چیزی گیر بدم اما نشد ، واسه همین گفتم طناب رو شل کنن تا از اول برم بالا ، پایین که رسیدم مربی دیگه ام خانم رضایی پرسید که خوبی ؟ منم گفتم بـــــــــــــله و جسور تر ازقبل چینی به ابروم دادم و دوباره رفتم بالا . همونجور که گفتم چون ناخن هام بلند بودو کفشم مناسب نبود صعود از صخره خیلی سخت شده بود و مجبور بودم پرش های کوتاه داشته باشم ، رفتمو رفتم تا به جایی رسیدم که گره از دستم خیلی دور بود ، استرسم زیاد شده بود ، دوست نداشتم دوباره پرت شم ، باید با پای چپم می پریدمو رو پای راستم بلند می شدم تا به گره برسم ، پای تعادلیم پای راستم بود و پریدن با پای چپ برام سخت تر بود ، گیر کرده بودم اما چاره ای نبود ، تو دلم به صخره گفتم : ازت رد می شم ! نفسم رو حبس کردمو در حالی که می پریدم گفتم : بسم الله . به چشم بر هم زدنی گره محکم تو دستم بود ، جام خوب بود ، صدای تشویق های مربیم از پایین میومد ، دیگه مهدی فلاح و آقای علی نژاد و ناهید رو که بالای صخره بودن می دیدم ، راهم رو به راست کج کردمو از سمت راست صخره بالا رفتم ، کار آسون تر شده بود ، دلم قرص شده بود ، دیگه رسیده بودم ، یکی از بچه ها مدام ازم عکس می گرفت ، نفس گرفتمو به راهم ادامه دادم ، با قدم بعدی ناخودآگاه باز گفتم : بسم الله ...

همونجا همون لحظه یادم افتاد با خدا قهر بودم ، من با خدا قهر بودم ، فکر کردم به بسم الله ، به اسم الله ، به صخره که کوچیک بود ، به ناتوانی خودم که بزرگ بود و به خدا که همه جا بود ...

به خودم که اومدم صخره تموم شده بود .


پ.ن

1- خدایی از هیمالیا صعود کرده بودم انقد با آب و تاب تعریف نمی کردم ! تجربه ی اول بود دیگه .

2- ما اسباب کشی داشتیمو داریم فعلا همه چی تعطیله .

3- داستان کوتاهی از قبل نوشته بودم که می خواستم اونو بذارم اما حیفم اومد اولین مطلبم تو ماه رمضون رو با اسم خدا شروع نکنم .

4- یکی خیلی واضح و دقیق و قانع کننده بگه ما چرا باید روزه بگیریم ؟ یه جوری که انگار می خواد یکی رو قانع کنه که روزه بگیره .

5- از غیبت پیش اومده عذر خواهی می کنم امیدوارم به زودی روال قبلی رو پیش بگیرم .


ادامه مطلب
+تاریخ 4 شهريور 1388ساعت 14:41 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (50)

اصلا انگار خطای این ساختمون رو ساختن که بره تو مخ من . آسمون چقدر نزدیک شده امشب ، با اون ماه گنده و سفیدش .

ماشینا کج و کوله تو کوچه وایسادن . یه درختی تا بالا سر تیر چراغ برق قد کشیده و برگاشو کرده تو چشم چراغ ! تیر از رو نرفته و نور می پاشه ، به همه زمین و زمان . برگای نزدیک چراغ ، سبز ِ فسفری شدن . یه جیرجیرکی مدام آواز می خونه .

ضبط ماشینو خاموش می کنمو زل می زنم به چشمای چراغ ، به برگای درخت .. گوش می کنم به آواز جیرجیرک .

چقدر از غریبه ها خوشم میاد . مرتب و خوش لباس با لبخندهایی که انگار رو صورتشون نقاشی شده : دائمی و یک شکل . با دروغ هایی که بهم می بافن و همه باور می کنن ، هیچوقت دیدار دوباره ای وجود نداره که کسی بخواد بفهمه چی دروغ بوده و چی راست . سعی می کنن مودب باشن و آدمای موفقی جلوه کنن . سعی می کنن کامل به نظر بیان حتی اگه نباشن ...

چقدر از غریبه ها خوشم میاد ، بی ادب و بد دهن ، مهم نیست که چی می گن چون کسی نمی شناستشون ، هر چی که پوشیدن ، پوشیدن ، هر چی که گفتن ، گفتن ، هر چی که خوردن ، خوردن ! اونا غریبه ان ، دیگرانم همینطور ...

غریبه بودن چیز بدی نیست ، می تونی چند صباحی خودت نباشی و حالشو ببری یا حتی سخت تر : خودت باشی ، بهتر باشی یا بدتر ! مهم اینه که می تونی استراحت کنی : یا چیزی باشی که همیشه آرزوشو داشتی و نیستی ، یا چیزی باشی که همیشه بودی اما نمی تونستی باشی ! غریبه بودن چیز خوبیه ...


ادامه مطلب
+تاریخ 24 مرداد 1388ساعت 11:43 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (69)

 

کوچشون باریکه با خونه های قدیمیو یه جوب آب وسطش . اگه جوب نبود فقط سه نفر می تونستن کنار هم از کوچه رد شن ، حالا که جوب هست فقط دو نفر ، یکی اینور جوب یکی اونور جوب ...

هرچقدر میرم انگار نمی رسم .

هر وقت خیلی دلش برام تنگ شده باشه درو که باز می کنه قبل سلام و روبوسی یه "چه " بهم می گه ، مثلا چه خانوم شدی ، چه لاغر شدی ، چه توله سگ شدی ... امروزم بهم گفت چه خوش تیپ شدی ، تازه بعد اینکه فهمید مانتوم رو خودم دوختمو بلدم قرمه سبزی درست کنم قرار شد 5 شنبه بیاد خواستگاریم !

فکر می کنم کنار هم خیلی خوب باشیم ، تا حدودی هم درست فکر می کنم چون وقتی کنار هم هستیم با هم خوبیم ، وقتایی که کنار هم نیستیم بی تفاوتیم . جالبش اینه که وقتی نمی بینتم دلش برام تنگ نمی شه اما وقتی همدیگرو می بینیم تازه می فهمه چقدر دلش برام تنگ شده بوده ! وقتی کنارش نیستم کلا نیستم !

نگام که می کنه چشاش برق می زنه ، تمام چاله چوله های صورتمو می شناسه ، رو دستم نقاشی می کشه ، برام شعر می خونه ، من اخم می کنمو غر می زنم یا چشمامو می بندمو داد می زنم وقتی چشمامو باز می کنم می بینم مشتاقو خندون داره نگام می کنه و می گه عاشق ری اکشن هاتم (!) مجبور می شم حمله کنمو موهاشو بکشم .

 چایی دم می کنم ساده ی ساده ، بدون هل بدون دارچین .

سفره می ندازه و جمع می کنه .

فیلم می بینیم .

 مدام نازم می کنه .

 برام داستان می خونه ، داستان یکی از روزای خودشه اما از زبون سوم شخص مفرد نوشته ، از ستاره ای که تو داستانشه خوشم نمیاد شاید چون اون تنها دختره تو داستانه هر چند که تو داستان دوسش نداره (!) از کافه ای که میره هم خوشم نمیاد اصلا از هیچی غیر خودش خوشم نمیاد ...

ساعت رفت و برگشت رو اون مشخص می کنه ، تا حالا مخالفت نکردم شاید دفعه ی بعد دلم بخواد سرکشی کنم . موقع رفتنه . دیر هم نیست ، روبوسی ساده و خدافظ .

وجودم تو اون محل مثل حضور یه آدم رنگی و مدرنه وسط یه عکس سیاه سفید ِ قدیمی ؛ پیرزن همسایه تمام وزن هفتاد هشتاد ساله و نگاه ته استکانیشو ول کرده رو قالیچه ای که دم خونش پهنه ، چادر گل گلیش رو هم کشیده روش ، دیوارای خاکستریو آجری غرق تماشان ، هرچقدر می رم انگار دور نمی شم ...

موقع خدافظی اصرار کرد به محض رسیدن بهش زنگ بزنم ، داشت فوتبال می دید ، جمله رو کلیشه ای دیدم . وقتی رسیدم سر کوچه وایسادمو پشت سرم رو نگاه کردم ، ایوون خونش معلوم بود ، اگه یه روز از این روزهایی که می رمو میام وایساد تو ایوونو رفتنم رو تماشا کرد مطمئن می شم دوسم داره ، اگرم هیچوقت رفتنم رو تماشا نکرد زیاد سخت نمی گیرم ، خیال می کنم دوسم داره ، خیال می کنم ...

 


پ.ن

صرفا یه داستان کوتاه معمولیه . بی زحمت پند و اندرز و تبریک ننوسید !


ادامه مطلب
+تاریخ 17 مرداد 1388ساعت 15:06 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (45)

آدم خیلی ریلکس روی صندلی می نشیند و در حالی که سعی می کند وانمود کند محیط اطراف برایش بی اهمیت است جفت پا به بختش لگد می زند !

نگرانی از سر و رویش می بارد ، سوال های بی ربط می پرسد که بگوید : من هستم ، زیر چشمی نگاه می کند اما وقتی که باید بلند شود و کار را تمام کند مثل احمق ها روی صندلی اش لم می دهد و سقف را نگاه می کند . وقتی چیزی را می بیند که دوست ندارد به زور یک لبخند گله گشاد تحویل طرف می دهد و سعی می کند خیلی عادی با اطرافیان صحبت کند ، در دل خودش را دلداری می دهد که : اصلا مهم نیست ، من به هر حال این را نمی خواستم !

وقتی که بخت رمید و رفت در خانه ی کس دیگر آنوقت می نشیند و تا می تواند افسرده می شود و به زمین و زمان ناسزا می گوید و بر بدشانسی خود افسوس می خورد تا گاهی دیگر و باری دیگر ...

آدم !


پ.ن

1- آدم بالا من نبودم اما آدمی بود که انقدر شبیه من بود من حدس زدم اگر من جای او بودم ری اکشن های بالا را نشان می دادم و در عمل دیدم او واقعا مرتکب اعمال بالا شد !

2- سیستم گفته بود تا پونزدهم اسباب کشی داره نمی شه آپ کرد اما الان گفته تا بیستم ! اما در هر حال به حال ما فرقی نداره چون هر کاری کنه باز مشکل داره .

 


ادامه مطلب
+تاریخ 14 مرداد 1388ساعت 12:57 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (30)

البته وسوسه شیطانیست ...

 

جمله ی بالا رو امروز یکی به من گفت . جمله ی بسیار بی ربط اما مربوطی بود . و غرض اینکه هر جور که به وسوسه نگاه می کنم محاله یاد سیب سرخ حوا و پشت بندش قصه ی آفرینش نیفتم . البته من به وجود حوا و شیطان با  تعریف معروف اعتقادی ندارم . کلا من به چیزهای متفاوتی اعتقاد دارم اما به هر حال اعتقاد دارم !

  

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جـــــام و گلابی به خــــــــاک آدم ریز

  

قصه از اینجا شروع شد که یک زمانی که نه روز بود و نه شب و شاید اصلا زمان نبود خدا میون خیلی از دوستدارانش نشسته بود شایدم وایساده بود ! دوستدارانش تا می تونستن خدا رو مدح می گفتن و آی لاو یو و آی میس یو نثار خدا می کردن ، خدا تنها نبود اما بود ، واسه همین تصمیم گرفت عاشق بشه . منتهای مراتبش هیشکی رو پیدا نکرد که عاشقش شه _ در چنین حالتی خدا حالتی داشته عین الان من ! _ از همین رو خدا با خودش فکر می کنه که کی بهتر از خودم ؟! حالا که هیشکی نیست عاشق خودم می شم _دقیقا عین عین من!! _ ، هیشکی هم جرات نمی کرده بگه بابا مگه ما برگ چغندریم آیا عاشق ما شو _ منظور از هیشکی همون فرشته هان _ بعد یه مدت خدا تصمیم می گیره به این منی که عاشقشه یه شخصیت مستقل-وابسته بده ! به این ترتیب که در عین حالی که از وجود خودش طرف رو می سازه اما بهش یه بعد دنیوی هم می ده . و اینجوری می شه که آدم آفریده می شه...

  

گوید مرو اندر پای خــــــــوبان زمانه

ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

  

 عشق دلیل آفرینش آدم بود . همین عشق باعث شد نغمه ی مدح فرشته ها به گوش خدا کافی نیاد و به قول همون فرشته ها آدمو خلق کنه که تو زمین فساد به پا کنه . خدا می دونست آدم ممکنه سربه راه نباشه اما یه چیز دیگه رو هم خوب می دونست : دلبر هر چقدر سرکش تر ، دلفریب تر !

  

اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخارا

"حافظ "

 


 پ.ن 

1- سیستم مشکل داره فکر نمی کنم تا پونزدهم بشه آپ کرد .  

2- نمی تونم ببینم ، هیچ دری بسته نیست دعا کنید درهای باز رو ببینم ...

۳- امروز برای دیدنت نمی آیم

وقت زیادی ندارم

باید بمیرم

 تا یادت بیاورم  زنده بوده ام !  


ادامه مطلب
+تاریخ 8 مرداد 1388ساعت 15:41 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (70)

یه سری اتفاق ها توی زندگی می افته که آدم هیچ نقشی تو حادث شدن یا نشدنشون نداره ولی این اتفاقا تا آخر عمر می شن مهر رویِ پیشونی . به همین سادگی ...

گاهی فکر می کنم مثل همه زندگی نمی کنم ، بیشتر که فکر می کنم می بینم همه عین هم زندگی می کنیم فقط فکر می کنیم که عین هم نیستیم ، اینم خودش نعمتیه و شاید نکبت : این که فکر کنی مثل همه نیستی ...

امروز ساعتم رو کوک نکردم ، واسم مهم نبود صبح زود بیدار شم یا اصلا بیدار شم . تا صبح بیدار بودم اما آرزو می کردم که خواب باشم . از اینهمه تضاد حالم به هم می خوره ، هر چی به هستیم معنی می ده نیست شده ، انگار نیستم اما هستم ، انگار هستم اما نیستم ...

دوست داشتم با چشمای خدا می دیدم ، دوست داشتم می دیدم خدا چی می بینه تو این نیستی هست شده ، تو این هستی نیست شده . چیزایی می بینم که دوست ندارم و چیزایی که دوست دارمو نمی بینم . این چیزی نیست که آرزو داشتم ، این چیزی نیست که آرزو داشتم ...

گاهی اتفاق هایی تو زندگی می افته که آدم می فهمه هیچ نقشی تو زندگیش نداره .


ادامه مطلب
+تاریخ 2 مرداد 1388ساعت 17:09 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (28)

 
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت :

- خواهش می کنم بیا و مرا اهلی کن ...

شازده کوچولو گفت : دلم می خواهد ، ولی خیلی وقت ندارم . باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزهاست که باید بشناسم .

روباه گفت : فقط چیزهایی را که اهلی می کنی می توانی بشناسی . آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز رات ندارند . همه چیز را ساخته و آماده از فروشنده می خرند ، ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند ! تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن .

شازده کوچولو گفت : چه کار باید بکنم ؟

روباه جواب داد : باید خیلی حوصله کنی . اول کمی دور از من روی علف ها می نشینی . من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی . زبان سرچشمه ی سوء تفاهم است . اما تو هر روز کمی نزدیکتر می شوی . مثلا اگر ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 به بعد حس می کنم که خوشبختم ...


پ.ن

1- اخیرا عاشق خودم شده ام وقتی تو عکس آخری ام دارم می خندم ...

2-دیشب خواب های خوبی دیدم . صبح دوست نداشتم از خواب بیدار شم چون می دونستم چیزهایی که دیدم راست نیست . خواب خوب دیدن واسه بیداری خوب نیست چون به قول بهروز وثوق مذهبتو شکر ، ما رو یاد چیزایی که نداریم ننداز !

3-قلبم یه جور خوبی تند می زنه ، البته من زیاد تشویقش نمی کنم ، یعنی اصلا تشویقش نمی کنم ! در این یه مورد بیش از حد مغرورم . البته دیگران از من بدتر ...

اگه بعضی وقت ها همه چی خودبخود جور شه یه جورایی به نفع همه است !

4-خیلی شبیه منه . وقتی می خنده گرم و درخشان می شه . من زیاد به چشم هایش نگاه نمی کنم ، دوست ندارم خودمو تو چشماش ببینم . گرچه اون از من محجوب تر و محتاط تره (!) اما مستقیمو کمی طولانی نگاهم می کنه ، من برای فرار از نگاهش ادا در میارم ، اون می خنده ، من گرم و درخشان می شم ...


ادامه مطلب
+تاریخ 30 تير 1388ساعت 15:20 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (23)

در ملـتـقای الکل و دود

آنـگـونه مـست بودم

که از تـمام دنـیا

تـنها

دلـم

هـوای تـرا

کـرده بود

می گفتم این عجیب است

ایـنـقدر ناگـهانی دل بـستن

از من که بی تـعارف دیـری ست

زیـن خـیل ورشکـسته کـسی را

در خـور دل نـهادن

پیدا نـکرده ام...

 

پنجشنبه 2 بهمن 1387 ساعت 16:46

از خودت حدس بزن


پ.ن

 

1- شاعر این شعر من نیستم . در واقع من مدتی ست دخترکی شدم که شاعر است اما شعر نمی گوید .

2- دلتنگم ...

3- فکر می کنم 15 پست مختلف اعم از خاطره ، طنز ، سرگیجه ، از هر دری و ... نوشتم اما آخر سر هیچکدام را دوست نداشتم .

4- شعر بالا در تاریخ مذکور در بخش نظراتم توسط کسی که از من خواسته بود حدس بزنم کیست برایم نوشته شده بود ، گرچه من هیچوقت نتوانستم حدس بزنم که کیست (!) اما شعر قشنگی بود که از همان زمان تا الان از یادم نرفته است . امروز دوست داشتم این شعر یکی از پست هایم باشد ...

4-حالم خوب نیست یعنی فکر کنم مریض شده ام . بعدا پررنگ ظاهر می شوم . یعنی سعی می کنم .همین

 


ادامه مطلب
+تاریخ 26 تير 1388ساعت 10:39 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (39)

شاید گاهی فقط باید نگاه کرد ...

نمی دونم به تو بخندم یا به خودم گریه کنم ، نمی دونم . این روزها زیاد نمی دونم ، این روزها زیاد تنها می مونم ، این روزها زیاد اشکناک می شم .

این روزها زیاد بهت نگاه می کنم ، یه جور خاصی ، پر از گله ، سرشار از بغض ، اما می دونم که حقیقت اینه که جز تو هیچی نیست حتی منم من نیستم ....

این روزها یه جور بیخودی مهم شدم ، یه جور بدهکارانه ای ، یه جور دوست نداشتنانه ای (!) و یه مهربون بدخلق عزمش رو جزم کرده که منو اذیت کنه ... اوضاع هیچوقت اونی که آدم دوست داره نمی شه نه ؟

دوست دارم یه روز از خواب بیدار شمو ببینم مرده ام . مردن خیلی خوبه . وقتی بمیرم دیگه از اینکه ناراحتم کردی ناراحت نمی شم ، دیگه نمی خواد همش بدو ام اما نرسم ، لامکان و لازمان می شم ، دیگه بهت چپ چپ نگا نمی کنم ، دیگه از هیچی نمی ترسم ، دیگه از تو نمی ترسم دیگه از اون نمی ترسم دیگه از خودم نمی ترسم ، دیگه نمی ترسم . نترسیدن خیلی خوبه .

اون تخته سنگ صاف وسط دشت لار معجزه ای بود که پشت من بهش احتیاج داشت ، روی زمین خوابیدم ، آسمون از نوک مژه هام شروع می شد ، چشم هام رو بستم گاهی نگاه نکردن زیباترین چیزیه که دیدی ! چشم هام که باز می شد وارونه می دیدم ، دشت و درخت هاش از آسمون آویزون بودن ، آسمون از زمین شروع می شد ، دنیای وارونه دنیای بی نظیریه ... نشستم و به همه چیز نگاه کردم ، خورشید به کوه ها نزدیک می شد ، دشت مخملین فضای اطرافمو پوشونده بود ، رودخونه آواز می خوند ، تنها نبودم و همه چیز زیبا بود ، می ترسیدم ، از این دنیای واقعی می ترسیدم ، از اینکه اونجا بودم می ترسیدم ، از اینکه تنها بودم می ترسیدم ، از اینکه تنها نبودم می ترسیدم ، از همه چی می ترسیدم ... خیلی طفلکی شدم . دلم برای خودم می سوزه . دلم همش خودمو بغل می کنه ... خیلی طفلکی شدم .

چای نعنا دم می کنم ، قبل از اینکه آفتاب غروب کنه بیا ، پشت بوممون یه آسمون پرواز کبوتر داره ، بیا و بهم بگو بعضی ها قبل اینکه بزرگ بشن پیر می شن ، بهم بگو اینروزها بیشتر مواظب خودم باشم . اصلا چیزی نگو فقط بیا و طوری نگاهم کن که حس کنم دوستم داری ، بیا ، شاید گاهی فقط باید نگاهت کنم ، گاهی فقط باید نگاهت کنم ...


ادامه مطلب
+تاریخ 18 تير 1388ساعت 22:19 نویسنده فاطمه جعفری | نظرات (45)